پسرخاله

آخرین نظرات


سلام

شاید باورتون نشه ولی الان که ساعت 00:05دقیقه بامداد روز پنجشنبه هست و عاشورا هم هستش دارم درس میخونم.

پوکیدم


توی این شب عزیز منم دعا کنید که آدم شم.

یه حدیثی بود فکر کنم که میگفتش که خدا گفته زبانی که گناه نکنه دعاش مستجابه و از اونجا که ما با زبان دیگران گناهی انجام ندادیم دعا مون در حق هم دیگه مستجابه.

بخاطر همینه که میگم برای من دعا کنید.

خیلی دلم میخواست که این تابستون مشهد برم ولی نشد که برم. هعییییی

عزاداری هاتون قبول باشه


التماس دعا

۰ نظر ۲۹ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۱۰
پسرخاله

سلام

امروز آخرین امتحان ترم تابستونم رو هم دادم و تموم شد

با یکسری از بچه ها که توی همین کلاسای تابستون دوست شده بودم و تا قبلش هم همدیگرو نمیشناختیم خداحافظی کردم و راه خونه رو پیش گرفتم

توی مسیر یه غم و ناراحتی وبغضی داشتم

کلا همیشه اینجوری ام

موقع خداحافظی هایی که میدونم دیگه دیداری بینمون نیست واقعا منو یه غم بزرگی میگیره

تموم شد. تمام دوستی های این چند هفته ، تموم خنده ها و ....

دیگه امکان نداره هیچ وقت اون جمع رو بشه یکجا دور هم گرد اورد

توی هر موقعیتی که هستید ازش لذت کافی رو ببرید. بعدا دیگه بدست نمیاد

توی راه به این فکر میکردم که همه دوستان و نزدیکان یه روزی از ادم جدا میشن و همگی به مسیر خودشون میرن

و

این خوده ادمه که باز تنها میمونه

مثل روزی که به دنیا اومد

یا

روزی که از دنیا میره

واقعا امروز به این فکر میکردم که بعد از مرگ ادم چجوری میخواد این همه چیز هایی که بهش تو این دنیا وابسته شده رو ول کنه و بره

پدر مادر برادر خواهر همسر بچه دوست اشنا کار، خونه زندگی و جونش رو ؟

واقعا امروز از ته دل ترسیدم که چی دارم برای خودم بعد از مرگم؟

(لازم بذکره که بگم اصلا آدم بشدت مذهبی ای نیستم ولی این چیزا برام بشدت مهمه)

خلاصه این که آدم نباید به هیچ چیز وابسته شه

همه چیز از دست خواهد رفت

همه چیز

آدم فقط باید خودش رو بچسبه. البته این به این معنا نیست که خودخواد باشه ها

کلا هوای خودتون رو داشته باشید .

همین




امروز توی مترو دختر بچه شیش هفت ساله ای رو دیدم که هی بالا و پایین میپرید تا بتونه دستگیره هایی که وصل هستند به میله های افقی رو بگیره

موقعی که نوک انگشتاش به سختی برخورد میکرد به دستگیره ،کلی ذوق میکرد

آخ که ما چه نعمت هایی داریم و اصلا به چشممون نمیاد

یحتمل تمام کسانی که دارن این نوشته رو میخونن دستشون میرسه که همچین دستگیره هایی رو بگیرن ولی آخرین بار که به این نعمت بلند شدن قدتون فکر کردید کی بوده؟

قطعا بچه بودین یکی از ارزو هاتون این بوده که بتونید اشیایی که یکم تو ارتفاع بیشتری هستن رو لمس کنید.


خدا یا منو ببخش که این همه نعمت اطرافمه و هیچکدومو نمیبینم و فقط مشکلات به چشم میاد.



پ ن : شاید بگید که این یارو هر چرت و پرتی که به ذهنش میاد رو تایپ میکنه و میزاره توی وبلاگش ولی من برای نوشتن مطالب اینجا خیلی فکر میکنم و این حرفا از دل براومده و امیدوارم بر دل خواننده هم بنشینه.


۵ نظر ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۰۰:۳۵
پسرخاله

واقعا تا قبل از جمعه ای گذشت هر کی این حرفو بهم میگفت تو دلم میگفتم که شعار نده بابا

ولی جمعه من با چیزی که دو سال و بلکه هم بیشتر منو درگیر خودش کرد بود و ذهنمو مشغول روبرو شدم

حالا اون چی بود رو ولش کنید چون طولانیه

اما

وقتی با ترسات روبرو میشی و سعی میکنی جلوش وایستی میبینی که نخیر ایشون خیلی هم بزرگ نبود که من ازش این همه میترسیدم

خلاصه ترس هاتون رو به فارسی سخت میگم دوشقه کنید

تماااااام

۲ نظر ۰۵ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۵۰
پسرخاله

امروز یه کلیپی رو دیدم که واقعا اعصابم رو بهم ریخت 

از حمله یک حیوان بی انصاف به یک فرد مظلوم و حمایت تماشاگران از حیوان اونهم در خانه خدا و در حالی که فرد در حال عبادت و صحبت با خدایش بود

ببینید:



دریافت
مدت زمان: 11 ثانیه 



این فرد که ظاهرا مبتلا به بیماری سندرم داون هستش از طرف فرد دیگه ای مورد حمله قرار میگیره اونم توی مسجد

واقعا یک انسان چطور میتونه از زدن یه مظلوم که اصلا باهات کاری نداره لذت یبره

برو و خوش باش که زدیش

گناه تماشاگران این صحنه کم ازون فرد نیست

صدای اون چک هی توی گوشم میپیچه 

این نشون میده که هر کی نماز خوند لزوما ادم اکی ای نیستش

اه

اه

اه

حالم بهم خورد


خیلی نامردی 

۳ نظر ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۴
پسرخاله

سلام عرض میکنم خدمت همه دوستان

سعی کنید حتما  این فیلم 43 ثانیه ای رو ببینید!





دریافت
مدت زمان: 43 ثانیه





خیلی وقتها به این فکر میکنم که آخرش که چی؟
این کارو کردم
اون کارو کردم
خب که چی؟


یکم سنگینه که ادم بعد سالها بفهمه که زندگیش رو هدر داده!


قدر تک تک لحظه هاتون رو بدونید.
۱ نظر ۲۷ مرداد ۹۷ ، ۲۱:۳۲
پسرخاله


امروز رفتم دانشگاه. کلی با معاون دانشکده صحبت کردم اونم با کلی مظلوم نمایی کردن.

میگم استاد ما چیکار کنیم با این قانونای جدیدی که گذاشتین؟

میگه مشکل من نیست !!!

وقتی کسی در مقابل من قرار میگیره و از جمله مشکل من نیست استفاده میکنه دوست دارم تمام میز و اشیا و در ودیوار اون اطراف رو روی سرش خرد کنم. یعنی چی که مشکل من نیست . پس تو چیکاره ای اینجا ؟ واسه چی پول میگیری ؟

میگم که من میخواستم برای کنکور ارشد بخونم؟الان بخونم یا نه؟ اصلا ترم 8 تموم میکنم یا نه ؟

میگه نمیدونم !

در آخر هم گفت که برو به خدا توکل کن که مشکلاتت حل شه .....!!!!!!!!!!

مرسی از تماام کارهایی که در جهت حل مشکلات من انجام دادی!!!

فازتون چیه؟

موقعی که تصمیم میگیرد دقیقا به چیزی آیا فکر میکنید؟یا از سر خوشی میگگید که یه کاری بیایید بکنیم.


هیچ وقت از جمله مشکل من نیست استفاده نکنیم پلیز !!


۳ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۷
پسرخاله
معمولا پسرا به یه سنی که میرسن احساس میکنن که نگاه های اعضای خانواده نسبت بهشون عوض شده ، یعنی حس میکنن که خانواده و مخصوصا پدر با نگاه مفت خور / زالو /انگل جامعه یا یه چیزی مثل این بهش نگاه میکنن.
این طرز نگاه رو تقریبا سه چهار سال پیش من نسبت به خودم رو دیده بودم اما زمانی که نتیجه کنکور اومد همه چی عوض شد .
حالا بعد گذشت سه سال باز هم اوضاع داره همونجوری میشه مخصوصا این دو سه روز که توی جهنم ترین ماه سال هستیم من سرما خوردم و مجبور شدم خونه بخوابم و به کلاسای دانشگاه و کارآموزیم نرسم.
این روزا پدر توی دور همی های خونوادگی بیشتر در مورد مسولیت پذیری و زحمت کشیدن واسه ساختن زندگی با کنایه صحبت میکنه و بنده هم که دیگه حوصله حرف زدن و بحث کردن با هیچ کس رو ندارم فقط گوش میدم و دیگر هیچچچچ
بنده به عنوان یه جوون 21 و نیم ساله چجوری آخه بتونم کار کنم اونم با تحصیل توی دانشگاهی که ای کاش هیچ وقت اینجا قبول نمیشدم و همیشه اون سردرش واسم بزرگ میموند که توی پنجاه تومنی های قدیمی فقط ببینمش و با 5 روز کلاس در هفته که بعضا پنج شنبه ها مون رو هم درگیر میکنن.
واقعا رنجیدم از این درس و دانشگاه
رشتمون هم الحمدالله جوری نیست که بشه زمان دانشجویی جایی مشغول شد و کار نیمه وقت انجام داد.
وقتی به این فکر میکنم که باید دو سال هم خدمت برم از ته دل غمم میگیره.
هر روز هم یه قانون جدید میاد واسه ما توی دانشگاه و بیشتر مارو بدبخت تر میکنه.
دو تا درسم مونده بود که با بچه های سال پایینی میخاستم بردارم البته اونم نه دل بخاد اینجوری بشه بلکه باز هم دانشگاه مقصرش بود.هفته پیش که داشتم میرفتم میدون انقلاب که دوتا کتاب بگیرم که بخونم واسه کنکور ارشد، یه لحظه گوششیم رو بازکردم دیدم پیامی اومده که نوشته اون دو تا درس دیگه منبعد ارایه نخواهند شد.دستم سرد شد و دیگه کتابا رو نگرفتم. با این وضع معلوم نیست که اصلا بتونم 8 ترمه تموم کنم یا نه.ممکنه یه درس دو واحدیم بمونه برای ترم نهم.یعنی لعنت به اون سردر خوش نامت .
خلاصه بد وضعیه.
از خدا میخوام که حتی واسه بچه یزید هم همچین شرایطی وجود نداشته باشه.تا این حد......

ولی فعلا میجنگم واسه هدف هایی که توی ذهنم دارم و واقعا میدونم رسیدن بهشون محال نیست.
ای خٍدا ......
۹ نظر ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۴
پسرخاله

امروز توی مترو یه لحظه که داشتم سرمو میچرخوندم دیدم آقایی تقریبا بالای 60 ساله گوشیش رو از جیبش درآورده و شروع کرده شماره فردی رو گرفتن که با اسم "همسر عزیزم 2" ذخیره شده بود .

به نظرتون منظورش چی میتونه باشه ؟

خط دوم همسرشه ؟

همسر دومشه ؟

چیه این اصلا؟



😝😝😝😝😝😝



اینو بگم که من قصد فضولی نداشتم و همیشه سعی میکنم که سرمو توی گوشی فرد کناریم نندازم، و به حریم خصوصیش احترام بزارم اما امروز واقعا من نمیخواستم که نگاه کنم و فقط یه لحظه چشم افتاد . مثل موقع هایی که قصد نداری حرفه کسی رو بشنوی اما میشنوی. کل زمانی که چشم روی گوشی ایشون بود کمتر از نیم ثانیه بود.

ولی جالب بود برام .

همسر عزیزم 2    ؟؟؟؟؟😆😆😆

۳ نظر ۲۷ تیر ۹۷ ، ۲۲:۲۴
پسرخاله

بعد از یه استراحت کوتاه فعالیت هام رو کم کم شروع کردم .نتیجه امتحانات هم اومد.

خدا رو شکر جوری که خواستم شد.

یه سال سخت و طوفانی رو در پیش دارم.

اولین حرکت خوندن کتاب قلعه حیوانات نوشته جورج اورول بودش که تونستم امروز تمومش کنم.

این کتاب تقریبا تو سالهای 1949 نوشته شده .

از اون یکی رمانش هم که اسمش 1984 هستش تقریبا تا الان نصفش رو خوندم.

یجورایی فهمیدم که نویسنده چطوری فکر میکنه .

وقت کردید بخونید . تقریبا صد صفحست .

خواستید میتونید پی دی اف اش رو هم پیدا کنید.


۱ نظر ۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۸:۳۸
پسرخاله

یکم به نظرم عجیب میاد.

با اینکه 21 سالمه ولی تقریبا 95 درصد اتفاق هایی که توی این چند وقت برام گذشته تکرارین

یعنی که هر پیشامدی که میشه و یا کاری انجام میدم ازون کار قبلا هم انجام دادم و یا اون اتفاق قبلا برام افتاده.

اصلا عجیبه که چیز جدیدی رو چند وقته حس نمیکنم توی زندگیم

این مسئله هم خوبه و هم بده به نظر خودم

خوبیش اینه که تجربه هایی قبلا کسب کردم که باعث میشن الان کارم رو به بهترین شکل ممکن انجام بدم

بدیش هم اینه که هیجان توی زندگیم کمتر شده

مثلا چند سال پیش با اومدن تابستون یادمه که چه شور و هیجانی داشتم ولی الان خیلی عادی و بی تفاوته برام.

قطعا این توی زندگیه همه اتفاق میافته ها و معمولا افراد متوجه نمیشن ولی من نگاهم به زندگی اینطوریه دیگه

یکم خودمو بیش از حد اذیت میکنم

چند وقت پیش توپ بچه ها افتاد توی حیاطمون .زنگو زدن و وقتی من رفتم درو باز کردم که ببینم چی میگن بهم برگشتن گفتن که عمو میشه توپ مارو بدی؟

اونجا بود که فهمیدم پیر شدم .خخخخ . البته منظورم اینه که دیگه بچه نیستم .اخه بهم میگفتن عمو. عمو عمو عمو

این کلمه هی توی سرم تا چند روز میپیچید.

برای اینکه این تکراری شدن زندگی کمتر به چشم بیاد سعی میکنم که یه خورده هم کتاب بخونم.


یاد این جمله نیما یوشیج افتادم که توی جشن یکسالگی پسرش بهش میگه که :

پسرم!یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیدی!از این پس همه چیز جهان تکراریست جز مهربانی...


واقعا همینطوره.


بیاییم قدر تک تک لحظه های زندگیمونو بدونیم ..

۱ نظر ۱۹ تیر ۹۷ ، ۰۱:۳۳
پسرخاله