پسرخاله

آخرین مطالب
آخرین نظرات


امروز رفتم دانشگاه. کلی با معاون دانشکده صحبت کردم اونم با کلی مظلوم نمایی کردن.

میگم استاد ما چیکار کنیم با این قانونای جدیدی که گذاشتین؟

میگه مشکل من نیست !!!

وقتی کسی در مقابل من قرار میگیره و از جمله مشکل من نیست استفاده میکنه دوست دارم تمام میز و اشیا و در ودیوار اون اطراف رو روی سرش خرد کنم. یعنی چی که مشکل من نیست . پس تو چیکاره ای اینجا ؟ واسه چی پول میگیری ؟

میگم که من میخواستم برای کنکور ارشد بخونم؟الان بخونم یا نه؟ اصلا ترم 8 تموم میکنم یا نه ؟

میگه نمیدونم !

در آخر هم گفت که برو به خدا توکل کن که مشکلاتت حل شه .....!!!!!!!!!!

مرسی از تماام کارهایی که در جهت حل مشکلات من انجام دادی!!!

فازتون چیه؟

موقعی که تصمیم میگیرد دقیقا به چیزی آیا فکر میکنید؟یا از سر خوشی میگگید که یه کاری بیایید بکنیم.


هیچ وقت از جمله مشکل من نیست استفاده نکنیم پلیز !!


۲ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۴۷
پسرخاله
معمولا پسرا به یه سنی که میرسن احساس میکنن که نگاه های اعضای خانواده نسبت بهشون عوض شده ، یعنی حس میکنن که خانواده و مخصوصا پدر با نگاه مفت خور / زالو /انگل جامعه یا یه چیزی مثل این بهش نگاه میکنن.
این طرز نگاه رو تقریبا سه چهار سال پیش من نسبت به خودم رو دیده بودم اما زمانی که نتیجه کنکور اومد همه چی عوض شد .
حالا بعد گذشت سه سال باز هم اوضاع داره همونجوری میشه مخصوصا این دو سه روز که توی جهنم ترین ماه سال هستیم من سرما خوردم و مجبور شدم خونه بخوابم و به کلاسای دانشگاه و کارآموزیم نرسم.
این روزا پدر توی دور همی های خونوادگی بیشتر در مورد مسولیت پذیری و زحمت کشیدن واسه ساختن زندگی با کنایه صحبت میکنه و بنده هم که دیگه حوصله حرف زدن و بحث کردن با هیچ کس رو ندارم فقط گوش میدم و دیگر هیچچچچ
بنده به عنوان یه جوون 21 و نیم ساله چجوری آخه بتونم کار کنم اونم با تحصیل توی دانشگاهی که ای کاش هیچ وقت اینجا قبول نمیشدم و همیشه اون سردرش واسم بزرگ میموند که توی پنجاه تومنی های قدیمی فقط ببینمش و با 5 روز کلاس در هفته که بعضا پنج شنبه ها مون رو هم درگیر میکنن.
واقعا رنجیدم از این درس و دانشگاه
رشتمون هم الحمدالله جوری نیست که بشه زمان دانشجویی جایی مشغول شد و کار نیمه وقت انجام داد.
وقتی به این فکر میکنم که باید دو سال هم خدمت برم از ته دل غمم میگیره.
هر روز هم یه قانون جدید میاد واسه ما توی دانشگاه و بیشتر مارو بدبخت تر میکنه.
دو تا درسم مونده بود که با بچه های سال پایینی میخاستم بردارم البته اونم نه دل بخاد اینجوری بشه بلکه باز هم دانشگاه مقصرش بود.هفته پیش که داشتم میرفتم میدون انقلاب که دوتا کتاب بگیرم که بخونم واسه کنکور ارشد، یه لحظه گوششیم رو بازکردم دیدم پیامی اومده که نوشته اون دو تا درس دیگه منبعد ارایه نخواهند شد.دستم سرد شد و دیگه کتابا رو نگرفتم. با این وضع معلوم نیست که اصلا بتونم 8 ترمه تموم کنم یا نه.ممکنه یه درس دو واحدیم بمونه برای ترم نهم.یعنی لعنت به اون سردر خوش نامت .
خلاصه بد وضعیه.
از خدا میخوام که حتی واسه بچه یزید هم همچین شرایطی وجود نداشته باشه.تا این حد......

ولی فعلا میجنگم واسه هدف هایی که توی ذهنم دارم و واقعا میدونم رسیدن بهشون محال نیست.
ای خٍدا ......
۹ نظر ۱۵ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۵۴
پسرخاله

امروز توی مترو یه لحظه که داشتم سرمو میچرخوندم دیدم آقایی تقریبا بالای 60 ساله گوشیش رو از جیبش درآورده و شروع کرده شماره فردی رو گرفتن که با اسم "همسر عزیزم 2" ذخیره شده بود .

به نظرتون منظورش چی میتونه باشه ؟

خط دوم همسرشه ؟

همسر دومشه ؟

چیه این اصلا؟



😝😝😝😝😝😝



اینو بگم که من قصد فضولی نداشتم و همیشه سعی میکنم که سرمو توی گوشی فرد کناریم نندازم، و به حریم خصوصیش احترام بزارم اما امروز واقعا من نمیخواستم که نگاه کنم و فقط یه لحظه چشم افتاد . مثل موقع هایی که قصد نداری حرفه کسی رو بشنوی اما میشنوی. کل زمانی که چشم روی گوشی ایشون بود کمتر از نیم ثانیه بود.

ولی جالب بود برام .

همسر عزیزم 2    ؟؟؟؟؟😆😆😆

۳ نظر ۲۷ تیر ۹۷ ، ۲۲:۲۴
پسرخاله

بعد از یه استراحت کوتاه فعالیت هام رو کم کم شروع کردم .نتیجه امتحانات هم اومد.

خدا رو شکر جوری که خواستم شد.

یه سال سخت و طوفانی رو در پیش دارم.

اولین حرکت خوندن کتاب قلعه حیوانات نوشته جورج اورول بودش که تونستم امروز تمومش کنم.

این کتاب تقریبا تو سالهای 1949 نوشته شده .

از اون یکی رمانش هم که اسمش 1984 هستش تقریبا تا الان نصفش رو خوندم.

یجورایی فهمیدم که نویسنده چطوری فکر میکنه .

وقت کردید بخونید . تقریبا صد صفحست .

خواستید میتونید پی دی اف اش رو هم پیدا کنید.


۱ نظر ۱۹ تیر ۹۷ ، ۱۸:۳۸
پسرخاله

یکم به نظرم عجیب میاد.

با اینکه 21 سالمه ولی تقریبا 95 درصد اتفاق هایی که توی این چند وقت برام گذشته تکرارین

یعنی که هر پیشامدی که میشه و یا کاری انجام میدم ازون کار قبلا هم انجام دادم و یا اون اتفاق قبلا برام افتاده.

اصلا عجیبه که چیز جدیدی رو چند وقته حس نمیکنم توی زندگیم

این مسئله هم خوبه و هم بده به نظر خودم

خوبیش اینه که تجربه هایی قبلا کسب کردم که باعث میشن الان کارم رو به بهترین شکل ممکن انجام بدم

بدیش هم اینه که هیجان توی زندگیم کمتر شده

مثلا چند سال پیش با اومدن تابستون یادمه که چه شور و هیجانی داشتم ولی الان خیلی عادی و بی تفاوته برام.

قطعا این توی زندگیه همه اتفاق میافته ها و معمولا افراد متوجه نمیشن ولی من نگاهم به زندگی اینطوریه دیگه

یکم خودمو بیش از حد اذیت میکنم

چند وقت پیش توپ بچه ها افتاد توی حیاطمون .زنگو زدن و وقتی من رفتم درو باز کردم که ببینم چی میگن بهم برگشتن گفتن که عمو میشه توپ مارو بدی؟

اونجا بود که فهمیدم پیر شدم .خخخخ . البته منظورم اینه که دیگه بچه نیستم .اخه بهم میگفتن عمو. عمو عمو عمو

این کلمه هی توی سرم تا چند روز میپیچید.

برای اینکه این تکراری شدن زندگی کمتر به چشم بیاد سعی میکنم که یه خورده هم کتاب بخونم.


یاد این جمله نیما یوشیج افتادم که توی جشن یکسالگی پسرش بهش میگه که :

پسرم!یک بهار،یک تابستان،یک پاییز و یک زمستان را دیدی!از این پس همه چیز جهان تکراریست جز مهربانی...


واقعا همینطوره.


بیاییم قدر تک تک لحظه های زندگیمونو بدونیم ..

۱ نظر ۱۹ تیر ۹۷ ، ۰۱:۳۳
پسرخاله

بعضی وقتا بهتره که یه اتفاقایی بیافته که آدم چهره واقعی یه سری از افراد رو بهتر بشناسه.

به نظرم آدمایی که باهاشون آشنا میشیم تا یه زمانی نقابی به صورتشون میزنن و چهره واقعیشون رو نشون نمیدن . اما با گذشت زمان و وقایعی که اتفاق میافته و صحبت ها و رفتارهایی که بینمون رد و بدل میشه کم کم نقابه و صورتکه میره کنار و چهره واقیشون هویدا میشه . این مدت زمان هم برای هر کسی مختلفه. یه سریا چند سال ، یه سریا چند ماه ، یه سریا چند روز و حتی بعضی ها هم چند ساعت یا حتی تو برخورد دوم.

رفتار هم باز هم متفاوته، شوخی با طرف، درخواست چیزی ازش، سوتی دادن، تفکراتمون، نمک نشناسی و خیلی موارد دیگه.

درواقع هر کسی یه هزینه ای داره . به این معنا که هزینه برهم خوردن یه رابطه یا دوستی یه چیزیه.

این روزا با آدم هایی روبرو میشم که واقعا عجیبند. اصلا بعضی وقتا از خودم میپرسم که چرا من مثل اینا نیستم.

افرادی که همه چیزو زود فراموش میکنن، زیر دوستی میزنن، نمک نشناسی میکنن، کم محلی میکنن .واقعن نمیفهمم یه عده از افراد رو.عجیبند.

اما بعد از این که رابطه رو بهم میزنم با خودم میگم که حیف به اون زمانی که براش گذاشتم . حیف به اون همه مهر و محبتی که لیاقتش رو نداشت براش ریختم. زمان منو که مهم ترین چیز توی زندگیم هست رو بخاطرش حروم کردم.

دو روز پیش فاتحه یه دوست رو خوندم ،امروز هم یه دوست و یه فرد معمولی که با هم سلام و علیکی داشتیم.

در واقع در هر سه حالت من در حالت دفاع از خودم بودم و اونا بهم حمله کردن.

ولی بهتر که زود از مسیر زندگیم کنار گداشتمشون.

کم کم به این جمله عجیب ایمان میارم که میگه "هیچ کس بزرگ نیست" . 

این جامعه روز به روز داره منو منزوی تر میکنه و سنگ دل تر و سخت تر.


الانم میخوام هنزفریم رو بردار و برم بیرون و پیاده روی کنم بلکه بشوره و ببره مزخرفی این جماعت رو.

۴ نظر ۰۹ تیر ۹۷ ، ۲۱:۰۱
پسرخاله

همین یک ساعت پیش اخرین امتحان ترم ششمون هم تمام شد .

آخه این نامردی توی کمتر از 48 ساعت من پنج تا امتحان داشته باشم .

امتحان ها . اونم چه امتحانایی.

الان نشستم توی سالن مطالعه دانشگاه و میخوام که یکم ذهنم رو جمع و جور کنم .

این هفته واقعا سخت گذشت . استرس هاش منو گشت . 

امیدوارم نتایج اونجور که دلم میخواد از آب دربیاد.

جا داره بگم خدا اموات استادی که زود نمره ها رو میزاره سایت رو بیامرزه.

دیروز همون امتحانی رو داشتم که استادش از ایمیلم اسکرین شات گرفته بود و کانالش گذاشته بود .

ایشون قسمت اخر هم یه سوال پرسیده بودند و نیم نمره اختیاری هم براش گذاشته بودند و گفته بودند که نظر و انتقاد هاتون رو بگید .

منم یه چند خطی براش نوشتم اما یکی از بنداش این بود که دقیقا واسش نوشتم (( راه های برقراری ارتباط بین استاد و دانشجویان خوب بود اما جرئت برقراری ارتباط وجود نداشت(اسکرین شات)   )).

اصلا نمیگفتم شاید میمردم . حالا تاثیر منفی نذاره روی ذهنیت استاد و منو نندازه خوبه .

ولی الان راحتم که گفتم اخه اول کلاس هم برگشت و گفتش که لطفا به من ایمیلی چیزی ندید و بعدش به من نگاه کردو یه لبخند ملیح زد.

 


یه استادی داریم که کلش فره و نمیدونم چرا با وجود اینکه منو کم اذیت نکرده سر مسائل آموزشی ولی این همه من ایشون رو دوست دارم. واقعا احترام خاصی برات قائلم دکتر م.م    . 

۱ نظر ۰۷ تیر ۹۷ ، ۱۶:۵۹
پسرخاله

نوزادی که امروز در غرب به دنیا میاید از همان روز اول با سرمایه عظیمی از قدرت و نفوذ پا به جهان میگذارد؛ زبان مادری او زبان بین المللی دنیاست، رنگ پوست و مو و چشم او معیارهای زیبایی را تشکیل میدهند، پشت سر او ارتشهایی مجهز به هزاران کلاهک هسته ای قرار دارند، واحد پول او مبنای همه معاملات تجاری جهان است و پاسپورت او مجوز ورود به تمام کشورهاست.


نوزادی که امروز در شرق به دنیا میاید با یک برچسب جهان سومی پا به جهان میگذارد. پدر و مادرش اسمی برایش انتخاب میکنند که تلفظ آن برای غربی ها آسان باشد. از کودکی به کلاس زبان میرود. او سالها میکوشد تا با کسب مدرک و تخصص و سرمایه پرونده مهاجرتش را تکمیل کند تا شاید در میانسالیِ زندگی اش به نقطه آغاز تولد یک نوزاد غربی برسد.


با این همه، در زندگی هر انسان شرقی لحظه ای وجود دارد که اگر آن را دریابد چنان انرژی ای آزاد میشود که میتواند با آن جهان را تکان دهد. آن لحظه همان لحظه ایست که وقتی گاندی را در سفرش به آفریقای جنوبی به خاطر رنگین پوست بودن از قطار پیاده میکنند، او در حالی که ادامه مسیرش را با پای پیاده میرود در ذهنش کل امپراطوری بریتانیا را از هندوستان پیاده میکند. یا آن لحظه ای که روزا پارک، مارتین لوترکینگ و محمد مصدق لحظه خودباوری را درمیافتند. لحظه "خودباوری"، قدرت هسته ای واقعی یک ملت است که به اتکای آن میتواند به صاحبان هزاران کلاهک هسته ای بگوید:


هرگز من را تهدید نکن!


این نوشته از علی نصری بود که خیلی زیبا بود.

تصویر زیر هم که دیگه معرکست : 



۸ نظر ۰۲ تیر ۹۷ ، ۱۰:۵۶
پسرخاله

دو سه روز پیش به استاد درس ح.ا ایمیل زدم که استاد مباحث میانترم رو هم بخونیم، ازشون سوال میدید یا نه؟

برداشته از ایمیلم اسکرین شات گرفته گذاشته توی کانالش بعدشم زیرش نوشته که فکر کنم جواب این سوال رو توی کلاس دادم بهتون !!!!

در حالی که کامل جواب نداده بود .

آخه آدم اینقدر مزخرف ؟؟؟؟

خوبه که عضو هیئت علمی نیستش و سالی فقط یه درس دو واحدی تو دانشکده ما داره.

نمیدونم کجایی و چیکار میکنی که توی یه خط جواب منو ندادی بجاش اومدی عکس گرفتی و گذاشتی کانال ولی بجاش بدون که خیلی تباهی، خیلی 


اصلا آدم  اینقدر داغون و تباه.

برو بابا . حتی ارزش نداری که بخاطرت اعصاب خودمو خورد کنم .

۳ نظر ۰۱ تیر ۹۷ ، ۲۲:۰۱
پسرخاله

نمیدونم چرا با اینکه وقت داشتم دیروز کلی ولی نخوندم وگذاشتم موند تا اینکه امروز 4 صبح پا شدم و خوندم .

اصلا من قبلا اینطوری نبودم اخه.

اصلاح باید بکنم رفتارم رو



البته سوالا هم خیلی سخت بودن ها ولی منم تلاشمو نکردم خب



چرا اخه بابا          اه

به این جمله مجددا ایمان اوردم که 80 درصد مطالب رو با کیفیت 100 درصد بخونی بهتره تا 100 درصدشو با کیفیت 80


سوالا اشنا بودن ولی نمیتونستم بنویسمشون.



اینروزا منتظر یه خبرم هایی ام که ببینم ایا باید خودمو برای کنکور ارشد سال بعد اماده کنم یا کنکور دو سال بعد..

امیدوارم سال بعد باشه .


خدایا امیدم به توعه فقط



دارم اینروزا کتاب 1984 رو میخونم ولی متاسفانه اونو با خودم این هفته نیاوردم و الان که بیکار میشم به جای خوندم اون سرم الکی توی گوشیه.

گوشیای لعنتی

۳ نظر ۳۰ خرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۰
پسرخاله